روزهای خوب کودکی
سلام عشقم
این مدت حسابی در گیر بودم و نتونستم به وبلاگت سر بزنم چون مامان اکرم و بابا سعید تقریبا 10 روزی اینجا بودن البته همش خونه ما نبودن ویلای مادرجون ربابه بودن که تازه خریده چند روز طول کشید تا تمیزش کنیم و وسایل و جور کنیم دیروز مادرجون و بابا علی اومدن و مامان اکرم و بابا سعید رفتن دایی صادق هم فعلا نقش تاکسی رو داره اونارو میاره اینارو میبره خلاصه مشغول واسه خودش
دختر گلم تو این چند روز عید غدیر و بعد هم روز کودک اومد و رفتو روز کودک از مهد یک عروسک کوچولو گرفتی و بعد هم برای نهار رفتیم رستوران روز عید غدیر هم که از صبح تا شب پیش مامان اکرم و بابا سعید بودیم البته اون روز جشن نامزدی خاله زیبا دختر عمه عزیزم بود که متاسفانه نتونستیم بریم ایشالا برای عروسی جبران می کنیم
دوستت دارم عشقم
هدیه و سبحان تو خونه ساخت خودشون

هدیه خانم با یکی دیگه از لباسهای دوخت مامان اکرم

کادوی روز کودک مهد اوا

برای مهگلم
دختر خوشگله امروز با پدرت صحبت کردم گفت رفتین سونو گرافی و همه چیز خدارو شکر عالی بوده
روز عید غدیر هم که رفته بودین جشن خاله زیبا گویا حسابی شیطونی کردی و مامان مریمت رو کلی خسته کردی
دوستت دارم گل من


روزهای خوب کودکی 

